تبليغاتX
باغبانی دانشگاه هرمزگان
دوستانی که می خواهند ما را یاری کنند مطالب خود را به ایمیل garden_87311@yahoo.com ارسال نمایند.
 راه های نرفته

 

 

 

ظ

تقدیم به تمام کسانی که از ته دل دوستشان دارم:

شاید بگید آدم برای گذشته هاش دلتنگی میکنه نه برای روزی که هنوز نیومده . من کاملا موافقم اما منظور من فردایی نیست که نیومده  ,  من فردا و فرداهایی رو میگم که گذشته ... وتمام شده...
 روز هایی که کلی برنامه ریزی براشون انجام داده بودیم . و انتظار رسیدنشونو میکشیدیم.
و میخواستیم کارهای مفید کنیم  ...اخلاقمونو تغییر بدیم ... بهتر باشیم ...به جایی که میخواستیم برسیم  و خلاصه چیزی که میخواستیم بشیم... اینا همون حرفایی بود که برای روز نیومده (فردا) میزدیم .
اما وقتی که فردا میومد دوباره همه چیز مثل دیروز میشد و انگار که هیج تصمیمی نداشتیم  برای خودمون... و همین طور روزها و فرداهای دیگه...
و اینطور بود که بزرگ شدیم .
بعضی هامون تو گذشته موندیم و حسرت کارهای نکرده و راههای نرفته ای رو خوردیم که باید انجام میدادیم و میرفتیم ... و به جاش بیراهه رو انتخاب کردیم .
بعضی دیگه هم بعد از کیش و مات شدن ;  دوباره بازی درست تری رو با دقت و پیش بینی کردن شروع کردیم تا اشتباههای گذشته رو جبران کنیم ...
...و بعضی دیگه هم (به خیال خودمون) فکر کردیم دیگه هیچی فایده نداره...حتی جبران! اما یادمون رفت که " انسانی برنده ست که تو بازی زندگی بعد از شکستش دوباره بلند شه و شروع کنه! شروع..."
 
...و اینطور می شه که آدم برای گذشته(فردای تموم شدش) دلتنگی میکنه که ای کاش اون فرداها رو به خوبی تموم میکرد و زود تر به خواسته های خوب زندگیش میرسید و "دوباره  میگه هنوز هم دیر نیست! فردا های زیادی هست که هنوز نیومده ! "
 
...و به  خودمون میگیم : امروز فرداییست که دیروز منتظر آن بودی پس از دستش نده تا همانند قبل افسوس بخوری و آن را  بر باد رفته ببینی...هنوز فردایی هست که از دستت نرفته!
 
پس این حرفو رسمی تر و عادلانه تر برای خودمون و تو گوش دیگران زمزمه می کنیم :
 
 "راه فردا که در پیش داریم راه نرفته ی ماست آن را درست بپیماییم "

ظ

 

|+| نوشته شده توسط بهنام ظرافت در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388  |
 راه و رسم عاشقی

من یک عمربه خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانسته اما رسوام نساخت و مرا مورد قضاوت قرارنداد!

هرچه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضرشد. اما من هرگز حرف خدا را باور نکردم.

وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم ها و گوش هایم را بستم تا خدا را نبینم و صدایش را نشنوم.

من ازخـــدا گریختم بی خبرازآن که او با من و درمن بود !

می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواست بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها بلا ومصیبت ماندم.

ازهمه کس کمک خواستم اما هیچ کس فریادم را نشنید و یاریم نکرد.

با شرمندگی فریاد زدم :

خدایا اگرمرانجات دهی‌، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هرچه بگویی همان را انجام دهم !

درآن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باورکرد و مرا پذیرفت نمی دانم چگونه اما درکمترین مدت خدا نجاتم داد.

گفتم : خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت و لطف بی حد تورا جبران کنم ؟

گفت : هیچ. فقط عشقم را بپذیر و مرا باورکن و بدان درهمه حال درکنار تو هستم.

گفتم : خدایا عشقت را پذیرفتم و ازاین لحظه عاشقت هستم.

سپس بی آن که نظرخدارا بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگیم ادامه دادم. اوایل کارهرآن چه ازاومی خواستم فراهم می شد. اما ازدرون خوشحال نبودم !

نمی شد هم عاشق خدا شوم وهم به نظرات او بی توجه !

راه و روش خدا را نمی پسندیدم.

با آن چه او می گفت من به آرزوهای بزرگی که داشتم نمی رسیدم.

پس او را فراموش کردم تا راحت تر به آن چیزهایی که می خواهم برسم!

برای ساختن کاخ رویاییم از رهگذران کمک می خواستم.

آنان که خدارا می دیدند سری ازتاسف تکان می دادند و رد می شدند و آن ها که جزسنگ های طــلایی قصـــرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آن ها نیزبهره ای ببرند که همان ها در آخر کاراز پشت خنجرها زدند و رفتند!

همان گونه ازمن گریختند که من از صدای خدا و وجدانم!

نا امید ازهمه جا دوباره خدا را خواندم. کنارم حاضربود!

گفتم: دیدی بامن چه کردند؟!

آنان را به جزای اعمالشان برسان ...

گفت: تو خودت آن ها را به زندگیت فراخواندی!

ازکسانی کمک خواستی که محتاج تر از هرکسی به کمک بودند.

گفتم: مرا عفو کن. من تورا فراموش کردم و به غیرتو روی آوردم. اگردستم بگیری و بلندم کنی هرچه بگویی همان کنم.

بازهم خدا تنها کسی بود که حرف ها وسوگندهایم را باورکرد.

نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره روی پای خود ایستاده ام.

گفتم: خدایا چه کنم ؟

گفت: هیچ. فقط عشقم را بپذیر و مرا باورکن و بدان که همیشه درکنارت هستم.

گفتم: چرا اصرارداری تو را باورکنم و عشقت را بپذیرم؟!

گفت: اگر مرا باورکنی خودت را باورکردی اگرعشقم را بپذیری وجودت آکنده ازعشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که درجست وجوی آنی می رسی و دیگرنیازی نیست که خود را برای ساختن کاخ رویاهایت به زحمت بیاندازی! دیگرچیزی نیست که تو نیازمند آن باشی و به خاطرآن از من روی گردانی. وقتی مرا باورکردی حرف ها و وعده هایم را باورخواهی کرد!

وقتی عاشقم شدی و باورم کردی به آن چه می گویم عمل می کنی زیرا درستی آن ها را باورداری وسعادت خود را درآن ها می بینی!

بدان که من :

عشق مطلق، آرامش مطلق 

و 

نورمطلق هستم وازهرچیزی بی نیاز!

|+| نوشته شده توسط بهنام ظرافت در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387  |
 مخ زدن
: علائم علاقه مندي در زنان (مخ زدن) ( )
همسر آينده شما از طريق برخي حركـات بـه شما ميفهماند كه دوست دارد با شما ازدواج كند.
شـنيدن جواب رد از طـرف يـك زن بـراي مـردان اصـلا" مسئله خوشايندي نمي باشد. هيچ چيـز بـه انـدازه اينكه زن روياهايتان تقاضاي ازدواج شمـا را نـپـذيـرد، براييـتـان گـران تـمـام نـمي شود. پـيـش خـود تـصـور ميكرديد كه او به شما علاقه مند است ولي احتمالا" برداشتتان از علائم علاقمندي او اشتباه بوده است.ادامه مطلب را حتما بخوانید

ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط بهنام ظرافت در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387  |
 باران_چشمه
 آباژور

 

 

 

 دوستان بیا قدر یکدیگر بدانیم

|+| نوشته شده توسط بهنام ظرافت در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387  |
 ذن مدرن
زن مدرن
ما به مردها گفتيم: مي خواهيم مثل شما باشيم. مردها گفتند: حالا كه اين قدر اصرار مي كنيد، قبول ! و ما نفهميديم چه شد كه مردها ناگهان اين قدر مهربان شدند.
وقتي به خود آمديم، عين آن ها شده بوديم. كيف چرمي يا سامسونت داشتيم و اوراقي كه بايد به آنها رسيدگي مي كرديم و دسته چك و حساب كتاب هايي كه مهم بودند.
با رئيس دعوايمان مي شد و اخم و تَخم اش را مي آورديم خانه سر بچه ها خالي مي كرديم. ماشين ما هم خراب مي شد، قسط وام هاي ما هم دير مي شد. ديگر با هم مو نمي زديم. آن ها به وعده شان عمل كرده بودند و به ما خوشبختي هاي بي پايان يك مرد را بخشيده بودند. همة كارهايمان مثل آن ها شده بود فقط، نه! خداي من! سلاح نفيس اجدادي كه نسل به نسل به ما رسيده بود، در جيب هايمان نبود. شمشير دسته طلا؟ تپانچة ماشه نقره اي؟ چاقوي غلاف فلزي؟ نه! ما پنبه اي كه با آن سر مردها را مي بريديم، گم كرده بوديم. همان ارثيه اي كه هر مادري به دخترش مي داد و خيالش جمع بود تا اين هست، سر مردش سوار است. آن گلولة اليافي لطيفي كه قديمي ها به اش مي گفتند عشق، يك جايي توي راه از دستمان افتاده بود. يا اگر به تئوري توطئه معتقد باشيم، مردها با سياست درهاي باز نابودش كرده بودند. حالا ما و مردها روبه روي هم بوديم. در دوئلي ناجوانمردانه. و مهارتي كه با آن مردهاي تنومند را به زانو درمي آورديم، در عضله هاي روحمان جاري نبود.

سال ها بود حسودي شان مي شد. چشم نداشتند ببينند فقط ما مي توانيم با ذوقي كودكانه به چيزهاي كوچك عشق بورزيم. فقط و فقط ما بوديم كه بلد بوديم در معامله اي كه پاياپاي نبود، شركت كنيم. مي توانستيم بدهيم و نگيريم. ببخشيم و از خودِ بخشيدن كيف كنيم. بي حساب و كتاب دوست بداريم. در هستي، عناصر ريزي بودند كه مردها با چشم مسلح هم نمي ديدند و ما مي ديديم. زنانگي فقط مهارت آراستن و فريفتن نبود و آن قديم ها بعضي از ما اين را مي دانستيم. مادربزرگ من زيبايي زن بودن را مي دانست. وقتي زني از شوهرش از بي ملاحظگي ها و درشتي هاي شوهرش شكايت داشت و هق هق گريه مي كرد، مادر بزرگ خيلي آرام مي گفت: مرد است ديگر، نمي فهمد. مردها نمي فهمند. از مرد بودن مثل عيبي حرف مي زد كه قابل برطرف شدن نيست. مادربزرگ مي دانست مردها از بخشي از حقايق هستي محروم اند. لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطيف است.

مادربزرگ مي گفت كار زن ها با خدا آسونه. مردها از راه سخت بايد بروند. راه ميان بري بود كه زن ها آدرسش را داشتند و يك راست مي رفت نزديك خدا. شايد اين آدرس را هم همراه سلاح قديمي مان گم كرديم.

به هر حال، ما الان اينجاييم و داريم از خوشبختي خفه مي شويم. رئيس شركت به مان بن فروشگاه سپه داده و ما خيلي احساس شخصيت مي كنيم. ده تا نايلون پر از روغن و شامپو و وايتكس و شيشه شور و كنسرو و رب و ماكاروني خريده ايم و داريم به زحمت نايلون ها را مي بريم و با بقية همكارهاي شركت كه آن ها هم بن داشته اند و خوشبختي، داريم غيبت رئيس كارگزيني را مي كنيم و اداي منشي قسمت بايگاني را درمي آوريم و بلندبلند مي خنديم و بارهايمان را مي كشيم سمت خانه. چقدر مادربزرگ بدبخت بود كه در آن خانه مي شست و مي پخت. حيف كه زنده نماند ببيند ما به چه آزادي شيريني دست يافتيم. ما چقدر رشد كرديم.
افتخارآميز است كه ما الان، هم راننده اتوبوس هستيم هم ترشي مي اندازيم. مهندس معدن هستيم و مرباي انجيرمان هم حرف ندارد. هورا ما هر روز تواناتر مي شويم. مردها مهارت جمع بستن ما را خيلي تجليل مي كنند. ما مي توانيم همه كار را با همه كار انجام دهيم. وقتي مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ايستاده توي اتوبوس حفظ كنند، ما با يك دست دست بچه را مي گيريم با دست ديگر خريدها را، گوشي موبايل بين گردن و شانه، كارهاي اداره را راست و ريس مي كنيم. افتخارآميز است.

دستاورد بزرگي است اين كه مثل هم شده ايم. فقط معلوم نيست به چه دليل گنگي، يكي مان شب توي رختخواب مثل كنده اي چوب راحت مي خوابد و آن يكي مدام غلت مي زند، چون دست و پاهايش درد مي كنند. چون صورت اشك آلود بچه اي مي آيد پيش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توي مهد كودك. همه رفته اند، سرايدار مجبور شده بعد از رفتن مربي ها او را ببرد پيش بچه هاي خودش. نيمة گمشده شب ها خواب ندارد. مي افتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نيمة ديگري ندارد. زن گيج و خسته تا صبح بين كسي كه شده و كسي كه بود، دست و پا مي زند.

مادربزرگ سنت زده و عقب افتادة من كجا مي توانست شكوه اين پيروزي مدرن را درك كند؟ ما به همة حق و حقوقمان رسيده ايم. زنده باد تساوي
|+| نوشته شده توسط بهنام ظرافت در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387  |
 عشق
خيلي دلم مي خواست مي توانستم يه چهار خط شاد و با طراوت مي نوشتم ،ولي باورم نمي شود وقتي رجوع مي كنم به دلم براي نوشتن ،نا خودآگاه قلم از سر دوري و فراق مي نويسد.البته بي راه هم نمي نويسد.من فكر مي كنم اين موضوع خيلي بد هست كه يكنفر را در حد بي حدي  دوست بداري و او نيز نسبت به اين ارادت كمتر عنايت داشته باشد و نامش نيز مهربان باشد.
 
گفته بودم عشق يعني هورم نفس  داغِ داغ
عشق يعني بوييدن گل از لاي در باغ
مي گويم عشق يعني سوز درد سرد سرد
عشق يعني دلي بي كينه اما پر ز درد
گفته بودم عشق يعني التهاب التماس
عشق يعني مرواريد يه قطعه الماس
مي گويم عشق يعني حقارت در التماس
عشق يعني  ذغال، ني مرواريد و الماس
گفته بودم عشق يعني زلالي رود وجود
عشق يعني به درگاه يار به سجود
مي گويم عشق يعني دفن خود در وجود
عشق يعني به درگاه خالي به سجود
گفته بودم عشق يعني مستي از جام نگاه دوست
عشق يعني پستي رانده شدن از در دوست
مي گويم عشق يعني پيمانه ات بشكسته به دست دوست
عشق يعني  سراب رسيدن تا در دوست
گفته بودم عشق يعني صداي تيشه فرهاد
عشق يعني مجنون از ليلي به فرياد
مي گويم عشق يعني تيشه زدن بر دست فرهاد
عشق يعني ليلي به بر دگر يار ،مجنون به فرياد
گفته بودم عشق يعني گداختن در انتظار
عشق يعني خطر كردن با اختيار
مي گويم عشق يعني سوزش  سردي  ديدار
عشق يعني  خطا كردن بي اختيار
گفته بودم عشق يعني ديدن خنده يار
عشق يعني سيل اشك ،بي اختيار
مي گويم عشق يعني حسرت در ديدن يار
عشق يعني سيل اشك ويار بي عار
گفته بودم عشق يعني بودن لب روي لب
عشق يعني صبر لبالب
مي گويم عشق يعني فشار دندان  روي  دست
عشق يعني  فرود از بالا به پست
گفته بودم عشق يعني شرمساري ايوب
عشق يعني يوسف واسه يعقوب
مي گويم عشق يعني  سنگ و رمي جمرات
عشق يعني بنده شدن بر مي و مسكرات
گفته بودم عشق يعني دوست داشتن بي انتها
عشق يعني ايستادن و سوختن تا انتها
مي گويم عشق يعني حماقت در دوستي بي ريا
عشق يعني ايستادن و سوختن ،تنهاي تنها
گفته بودم عشق يعني رنگ سرخ شقايق
عشق يعني پارو واسه قايق
مي گويم عشق يعني جان دادن يك گل زيبا
عشق يعني حقيري در بزرگي تا ناكجا
گفته بودم عشق يعني ترنم زيباي بارون
عشق يعني نفير صداي كارون
مي گويم عشق يعني سيل ويران گر
عشق يعني دلت به دست ياري سوداگر
گفته بودم عشق يعني همه زيبايي ديدن
عشق يعني خود نديدن ،يار ديدن
مي گويم عشق يعني  زنگار بر رخ زيبايي و مدارا
عشق يعني نه خود ديدن و نه يار ديدن ،تو را
گفته بودم عشق يعني رنگين كمان را يك رنگ ديدن
عشق يعني بر عاشقي دم مسيحا دميدن
مي گويم عشق يعني يكرنگي را رنگ رنگ ديدن
عشق يعني بر دلت دم مرگ ،پي از پي دميدن
گفته بودم عشق يعني رنگ آبي آسمون
عشق يعني وسعت دريا مث مهربون
مي گويم عشق يعني رنگ آبي آسمون
عشق يعني وسعت دريا مث مهربون
|+| نوشته شده توسط بهنام ظرافت در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387  |
 چند پيام از بزرگان

چند پيام از بزرگان

شكست انرژي خفته ما را بيدار مي كند(رومن رولان)
هيچ وقت به گمان اين كه وقت داريد ننشينيد زيرا در عمل خواهيد ديد كه هميشه وقت كم است(فرانكلين)
مقام نيست كه انسان را مي سازد انسان هست كه مقام رامي سازد(ژان ژاك روسو)
بزرگترين الماس جهان خورشيد است كه خوشبختانه بر گردن همه مي درخشد(چارلي چاپلين)
تنها ارزو كردن نيست تلاش براي تحقق ان شرط است(اندرسن)
ديگران را همان طور كه هستند بپذير(ديل كارنگي )
لذتي كه در كار هست در هيچ چيز ديگر نمي توان يافت (بهزاد)
تفكر جوهر نبوغ است(ژان پل سارتر)
تغيير يعني بدست اوردن چيزي جديد(جانسون)
موفقيت جاده اي است كه هر كسي بايد خودش انرا هموار سازد(بندلر)
دنيا جاي ازمايش هست نه جاي اسا يش(حواجه عبداله انصاري )
هر كه دوست ندارد اندوخته ندارد(حضرت علي)
هر عمل بزرگ از فكر بزرگ سرچشمه مي گيرد(زرتشت)

|+| نوشته شده توسط بهنام ظرافت در یکشنبه دهم آذر 1387  |
 كوتاه اما عميق
كوتاه اما عميق
 
دختری به مادر گفت: مادرم عشق چیست؟ مادر اندکی رفت به فکربا نگاهی پرمِهر گفت: دخترم عشق؛ فریاد شقایق هاست. عشق؛ بازگشت پرستوهاست. عشق؛ نوید تَداوم است. مادرم عشق؛ تپش قلب آدمی تنهاست. عشق؛ عروس حِجله تنهایی انسانهاست. عشق؛ سرخی گونه های آدمی رسوا است. دخترم تو چه می دانی عشق؛ لذت انسان بودن است. تو نمی دانی عشق؛ نغمه های قلب قناری ها است. راستی دخترم تو چرا پرسیدی؟ دخترک با گونه های سرخ با کمی لبخند گفت: آخر پسر همسایه با نگاهی عاشقانه گفت: دوستت دارم. بی درنگ مادر یاد بی مهری شوهر افتاد . یاد آن سیلی سرخ. یادآن عشق حقیر. یاد آن قلب بی مهر ووفا . گفت: دخترم عشق؛ سرابی در دل دریا هاست
 
من یک لیوان چای داغ را به تو ترجیح می دهم. چون چای فقط زبانم را می سوزاند ولی تو دلم را.
 
اینکه یک نفر که ترا دوست ندارد و نامَرد است؛ دوست داشته باشی. درد وغمش مثل دردِ یک دندانِ خراب وپوسیده است . یک دندانِ خراب که بعضی وقتها دردش به جایی می رسد که به خودت می گویی: دیگه باید بِکشم و از دستش خلاص شوم. خلاص... اما ... اما من دوستش دارم . من دوست دارم این دندانِ پوسیده ، سر جاش بماند تا اینکه جای خالیش را همیشه .. همیشه وقت غذا خوردن حس کنم. جای یک دندان خراب... جای خالی یک نفر(م.ع) در دلِ خرابم... دلِ خرابم و باز دلِ خرابم....!؟
 
یک بچه همواره می تواند سه چیز به یک آدم بزرگ بیاموزد:
1-شاد بودن بدون دلیل   2- همیشه به کاری مشغول بودن.    3- تقاضا کردن وخواستنِ آنچه با تمام وجود میخواهد
 
 «فاصله» ، عشق های معمولی را از بین می برد. اما «فاصله» عشق های بزرگ  و همیشگی را شدت می بخشد وزیادتر می کند.مانند باد که شمع را خاموش می کند وآتش را شعله ور می سازد.
 
 
فرق من وتو : 
تو گفتی: عاشقت هستم.
من گفتم : دوستت دارم.
تو گفتی : اگر یکروز ترا نبینم ، می میرم.
من گفتم: من فقط ناراحت می شوم.
تو گفتی: من به جز تو ، به کسی دیگر فکر نمی کنم.
من گفتم: اتفاقاً من به خیلی چیزها فکر می کنم.
تو گفتی: اگر با یکی دیگر بروی؛ من خودم را می کُشم.
من گفتم: اما اگر تو با یکی دیگر بروی ؛ من فقط دلم می خواهد طرف مقابل را خفه کنم.
گفتی: ..................................... گفتم: ..............................................
حالا فکر کردی فرق ما اینها است؟ نه ! فرق ما این است که : تو دروغ گفتی ................. من راست گفتم.  
 
 لبخندِ  زن در دو موقع آسمانی وفرشته مانند است:
1-    هنگامی که برای اولین بار با لبخند به معشوقش می گوید: دوستت دارم.
2- هنگامی که برای اولین بار به روی نوزادش لبخند میزند. «ویکتور هوگو»
|+| نوشته شده توسط بهنام ظرافت در یکشنبه دهم آذر 1387  |
 چند سخن اندیشه ای عرفانی
چند سخن اندیشه ای عرفانی...
 
به کعبه گفتم تو از خاکی منم خاک، چرا باید به دور تو بگردم ؟؟؟
 ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی ، برو با دل بیا تا من بگردم
 
   هر چه بیشتر اوج بگیری در نظر مردمی كه پرواز را نمی فهمند ، كوچیكتر به نظر میرسی. پس یا نظر مردم برایت مهم نباشد یا پرواز را فراموش كن
 
   فریدون فرخ فرشته نبود....ز مشک و ز عنبر سرشسته نبود
به داد و دهش یافت آن نیکویی..... تو داد و دهش کن فریدون تویی
(پیام اخلاقی: معصومی نبوده و نخواهد بود انسان در میدان جهل و آگاهی می تواند رشد کند گاهی جاهلی و نادان و گاهی دیگر آگاه و دانا و فریدون. با تجربه کردن ورزیده می شوی فریدون و برجسته و خردمند می شوی)(از فردوسی)

 
ما همه ، هم خوب و هم بد ، هم خیر و هم شر هستیم و اگر شما هیچ ناپاکی و پلیدی در خودتان نمی بینید ، دلیلش آن است که خوب به خودتان نگاه نکرده اید...استنلی کوبریک

 
 کسی را که دوست داری،تورادوست نمی دارد کسی که تورا دوست دارد ،تو دوستش نمی داری اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به دشواری پیدا توان نمود شاید در پس  سده ها و هزاران سال پیدایش کنی...


  
هرگز نمی توانید کسی را مجبور به دوست داشتن خود بکنید زیرا عشق و علاقه دیگران نسبت به شما آیینه ای از کردار و اخلاق خود شماست

 
 
 جرج آلن : اگر کسی را دوست داری، به او بگو. زیرا قلبها معمولاً با کلماتی که ناگفته می‌مانند، می‌شکنند


 
  پرتو نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است 
  تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است....
 گمونم برای سعدی باشه.
 کنایه از تاثیر ناپذیری آدم ناحالی و نااهل می باشد که شایسته همراهی و آموزش و پرورش نیست که نیست.

 
انسان
دشواری وظیفه است
انسان...
کهنه رند خدایی ست بی گمان  
از احمد شاملو –
|+| نوشته شده توسط بهنام ظرافت در یکشنبه دهم آذر 1387  |
 
 
بالا