تبليغاتX
باغبانی دانشگاه هرمزگان
دوستانی که می خواهند ما را یاری کنند مطالب خود را به ایمیل garden_87311@yahoo.com ارسال نمایند.
 ظرافت

معجونی به نام ظرافت در صراحت !!

استاد به دانشجو: ـ ای بابا...! خدا پدرتان را بیامرزد! کار کجا بود؟ البته نه اینکه بخواهم از درس دلسردتان کنم هان! ولی جداً خودمانیم، وقتی کار نیست، به خدا عمر تلف کردن است پشت این صندلی¬ها نشستن! خاطرم هست دوره دانشجویی خودمان، همین چند سال اخیر را عرض می¬کنم آقا! اصلاً حقوق داشتیم! می¬دانم باورتان نمی¬شود، سر ظهر که می¬شد پایان هر ماه، وقتی پشت سر هم وامی¬ایستادیم صف غذا، همراهمان یک کیسه کوچک پول هم بود که ننه مان دوخته بود. چندر غازی می¬دادند که زیاد هم نبود ولی خب! کمک خرجمان بود. پول را که می¬دیدیم از هول حلیم می¬افتادیم داخل دیگ!! اصلاً، غذا خوردن را فراموش می¬کردیم، کارمان هم بگوئید، نگوئید از پیش معلوم بود....حالا چه؟ خانمها ناراحت نشوند ها! اینهمه معادله ریز و درشت از بر می¬کنید که چه بشود؟ که ۲ روز دیگر که خانه نشین شدید، بچه روی پایتان تاب بدهید و برایش معادله !!! لالایی بخوانید؟! خب! چرا اینکار را بکنید ...؟ بروید همین الان از کتاب فروشی سر خیابان، تعدادی کتاب شیرین قصه¬های خوب برای بچه¬های خوب بخرید و قال قضیه را بکنید!! و آقایان به شما هم برنخورد ... واقعاً خجالت ندارد در این سن و سال، با این همه تشکیلات ریش و سبیل و هیبت مردانه، اول صبح بروی بالای سر پدر پیرت که ای پدر! از خر و پف کم کن و بر مبلغ افزا!! دیرم شده ... کرایه تاکسی ندارم؟! دانشجویان مات و مبهوت، سر خورده و ناامید، به هم نگاهی می¬کنند عده¬ای راست راست و عده¬ای هم چپ چپ که عجب اشتباهی کرده¬اند آمده¬اند دانشگاه!! ـ نتیجه اخلاقی: ... کار نیست، قبول! ردیف استخدامی نداریم قبول! متقاضی کار زیاد است و کار نایاب، آنهم قبول! ولی آخر گفتن اینگونه حرفها، اگرچه واقعیت محض بوده و معضل بزرگی در جامعه فعلی¬مان تلقی می¬شود با این حال چه دردی را می¬توان درمان کند جز آنکه، عده¬ای جوان امیدوار را که به آرزویی وارد دانشگاه شده¬اند تا به جای علاف شدن سر کوچه و خیابان، سرشان را به کتاب و دفتر و درس و مشق گرم کنند را دلسرد و ناامید کرده و از آینده نیامده برایشان تصویر هولناکی ترسیم کنیم؟! معلم به اولیاء دانش¬آموز: ببینید! من که با شما تعارف ندارم، دوست دارم واقعیت را بپذیرید که این بچه درسخوان نبوده و آن طور که به کارهای فنی علاقه دارد به درس علاقه نشان نمی¬دهد! برای من که فرقی نمی¬کند، من حقوقم را می¬گیرم، منتها خدا را خوش نمی¬آید شما هزینه ای بیهوده کرده و خرج بی¬فایده نمایید، بی¬آنکه نتیجه¬ای به دنبال داشته باشد، ملاحظه کنید! اینهم از کارنامه¬اش یک نمره¬ی بالای ۱۰ ندارد. اه! نه! چرا یک نمره ۱۱! اینجاست ... ورزش!! مادر با گوشه چارقد گلی¬اش، نم اشکی که از گوشه چشمش راه گرفته است را پاک می¬کند و با خود می¬اندیشد: آخر چرا بچه؟ چه چیزی برایتان کم گذاشته¬ام؟ با هزار فلاکت و بدبختی و با بی¬پدری بزرگتان کرده¬ام که به سرانجامی برسید، دستتان برود توی جیب خودتان، برای خودتان کسی بشوید و ... دلشسکته و گریان از مدرسه می¬رود بیرون....... ـ نتیجه اخلاقی: اصلاً بچه درس بخواند ... نخواند .. ! چرا به خانواده طوری بگوئیم که ناامید و سرخورده شود. اصولاً در این وضعیت، خود دانش¬آموز نیز بیشتر از درس و مدرسه بیزار و گریزان می¬شود وقتی ببیند، همه او را تنبل و ضعیف انگاشته و انگ تنبلی به او خورده است. باور کنید دشوار نیست ظرافت گویی و صراحت گویی را در هم آمیختن و معجونی زیبا ساختن از بیان حقیقی ولو تلخ، توأم با طعمی شیرین و گوارا... اصولاً چه بسا، دانش¬آموزانی که از همین جریانات کوچک و پیش پا افتاده دیگر هرگز رنگ و روی مدرسه را به خود ندیده و خانواده که از وی قطع امید کرده¬اند راه مدرسه را به روی وی ببندند! دکتر به مریض: والله، اگر راستش را بخواهید اینطور که از قرائن و شواهد امر پیداست و آزمایشات نیز مؤید آن است شما متأسفانه به سرطان مبتلا شده¬اید! بیمار فلک زده ابتدا با چشمان از حدقه درآمده لحظاتی به دکتر زل می¬زند و بعد با صدایی که انگار از ته چاه درمی¬آید: ـ یعنی .... آقای دکتر چقدر زمان می¬برد؟ دکتر: چی چقدر زمان می¬برد؟ بیمار با چشمانی که پر از اشک شده¬اند: اینکه ... اینکه ـ خب! ما عمرمان را ببخشیم به شما و رفع زحمت کنیم. دکتر با قاطعیت: خدا عالم است! ولی مهم این است که بدانید سرطان گرفته¬اید و باید به فکر دوا و درمانتان به طور جدی باشید. ناگهان بیمار پس از لختی درنگ، روی صندلی ولو شده و از حال می¬رود. زن بیمار با عصبانیت: جناب دکتر من خودم از قبل می¬دانستم همسرم به سرطان مبتلا است این را دکتر دیگری هم گفته بود البته می¬دانید چگونه؟ به دور از چشم شوهر بیمار و دلشکسته¬ام در خلوت. که بیشتر مراقب احوالش باشم. آخر می¬خواهم بدانم گفتن این واقعیت اینطور با صراحت و رک به شوهرم که هیچ از جریان بیماری¬اش مطلع نبوده چه لزومی داشت؟ اصلاً نیازی نبود به خودش بگویید و بعد در حالیکه به سر و سینه می¬کوبد ادامه می¬دهد شما که پدر بچه¬هایم را زودتر کشته¬اید!! زن دوان دوان از مطب خارج می¬شود تا آب قندی بیاورد و مرد که حالا کمی به خود آمده و نفسی با خوردن آب قند تازه کرده به افق¬های دوردست می¬اندیشد ... به آرزوهای که چه مظلومانه دارند رهسپار گور می¬شوند و ... به این بیماری مهلک! که چه زود دامانش را گرفته است ... پس عروسی بچه¬ها؟! هنوز نه پسری داماد کرده، نه دختری عروس! با این وصف آرزوی نوه را هم به گور خواهد برد. و بعد زیر چشمی با چشمان بی¬فروغی که لبالب مملو از اشکند، به همسر رنجورش نگاه می¬کند که او هم دارد از زیر چادر سیاهش که سر و صورتش را پوشانده بی صدا و ریز ریز می¬گرید و باز می¬اندیشد که چه زود گذشت این چند سال کوتاه زندگی! و چه دریغ! که همه¬اش هم به جر و بحث و دعوا و مرافعه به خاطر این و آن گذشت. حیف که زندگی در کنار هم را چه زود باختند و دیگر فرصتی برای برد نمانده است.! کاش، مرگ هم اهل خبر کردن بود! حداقل تک زنگی می¬زد و زمان آمدنش را از قبل اعلام می¬کرد! آخ! که چه می¬شد! آن وقت همه اهل خانواده، یکدیگر را تا جان داشتند ساعت¬ها و بی¬قفه در آغوش می¬فشردند و بی¬آنکه لحظه¬ای همدیگر را رها کنند تنها در این دمدمای آخر به چشمان هم زل می¬زدند... آن قدر به هم نگاه می¬کردند، حرف می¬زدند، می¬گفتند و می¬گریستند تا مرگ از راه برسد و جدایشان کند!! و بعد از پشت پنجره چوبی و دلگیر و رنگ و رو رفته بیمارستان که آدم سالم را هم مریض می¬کند! به درخت نارون مقابل زل می¬زند و به برگ زردی که دارد آرام آرام از روی کمر خمیده درخت به زمین می¬افتد و مظلومانه در انتظار جان دادن است! و به دنبال این نگاه، اشک است که از دیدگان بی¬فروغش سرازیر می¬شود ... و صدای جرینگی شکستن قلبی که تا لحظاتی پیش! به امید می¬تپید و ... نتیجه اخلاقی: فقط یک کلام !! تو که مرهم نئی زخم دلم را نمک پاش دل ریشم چرایی
|+| نوشته شده توسط بهنام ظرافت در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387  |
 
 
بالا